تبليغاتX
بی رنگ و دل تنگ
توی این شهر سیاهی میدونم تو بیگناهی      واسه ی من تا همیشه تو قشنگترین اشتباهی ...

خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم ولی تنبلی میکردم تا اینکه امروز جو گرفتم گفتم همینجوری یه چیزی بنویسم .....
امروز از ساعت ۵ بعد از ظهر تا الآن داره بارون میزنه اونم درست و حسابی ....ایول خدا !!!!!!!!

فعلا همین ..... سخت مشغول خدمتیم  ......

جوان فردا

کلمه

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 |
تاریخ اعزام : اول اردیبهشت یکهزارو سیصد و هشتادو هشت       (۰۱/۰۲/۱۳۸۸)

یعنی ۱۸ ماه یا به عبارتی یک سال و نیم از جوونی و عمرم رو باید خدمت کنم ...

البته اگه کارت بسیج فعال داشتم چند ماهی از خدمتم کم میشد که ندارم ...

اگه پدرم بیشتر از ۳۰ ماه تو جنگ بود و جانباز بالای ۲۵٪ بود من معاف میشدم ولی بابام نه تو جنگ بوده و نه جانباز ...
اگه تک پسر بودم و یا سن پدرم بالای ۶۰ بود معاف میشدم ولی نه من تک پسرم نه بابام بالای ۶۰ سال... (چقدر نقش باباها واسه معاف شدن مهم !!! )

اگه معیوب یا ناقص العقل بودم معاف میشدم که خوشبختانه هیچ کدوم از اینها نیستم ...

اگه اگه اگه ..........................................................

خیلی از این اگه ها هست که اگه من یکی از این شرایط رو داشتم میتونستم معاف بشم که بیشتر شرایط رو خوشبختانه و بعضی هاشو متاسفانه ندارم یعنی ۱۸ ماه یا به عبارتی یک سال و نیم از جوونی و عمرم رو باید خدمت کنم ...

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |
آخر این جاده کجاست ؟ عبور یا رسیدن ؟     حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه ...

میخواهم خوب باشم با چیزهایی که دارم وندارم ...به چیزی که هستم و نیستم ...با غصه ها و شادی هایی که می آیند و میروند ...به چیزهایی که می بینم و نمی بینم ...به حرفهایی که میزنم و نمیزنم ...با نفسی که می آید و میرود ...با دلی که گاهی تنگ است و گاهی سنگ ...با تو که هیچگاه نیستی ...و با خدایی که از رگ گردن هم به من نزدیکتر است ...

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 |