تبليغاتX
بی رنگ و دل تنگ
تاریخ اعزام : اول اردیبهشت یکهزارو سیصد و هشتادو هشت       (۰۱/۰۲/۱۳۸۸)

یعنی ۱۸ ماه یا به عبارتی یک سال و نیم از جوونی و عمرم رو باید خدمت کنم ...

البته اگه کارت بسیج فعال داشتم چند ماهی از خدمتم کم میشد که ندارم ...

اگه پدرم بیشتر از ۳۰ ماه تو جنگ بود و جانباز بالای ۲۵٪ بود من معاف میشدم ولی بابام نه تو جنگ بوده و نه جانباز ...
اگه تک پسر بودم و یا سن پدرم بالای ۶۰ بود معاف میشدم ولی نه من تک پسرم نه بابام بالای ۶۰ سال... (چقدر نقش باباها واسه معاف شدن مهم !!! )

اگه معیوب یا ناقص العقل بودم معاف میشدم که خوشبختانه هیچ کدوم از اینها نیستم ...

اگه اگه اگه ..........................................................

خیلی از این اگه ها هست که اگه من یکی از این شرایط رو داشتم میتونستم معاف بشم که بیشتر شرایط رو خوشبختانه و بعضی هاشو متاسفانه ندارم یعنی ۱۸ ماه یا به عبارتی یک سال و نیم از جوونی و عمرم رو باید خدمت کنم ...

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |
آخر این جاده کجاست ؟ عبور یا رسیدن ؟     حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه ...

میخواهم خوب باشم با چیزهایی که دارم وندارم ...به چیزی که هستم و نیستم ...با غصه ها و شادی هایی که می آیند و میروند ...به چیزهایی که می بینم و نمی بینم ...به حرفهایی که میزنم و نمیزنم ...با نفسی که می آید و میرود ...با دلی که گاهی تنگ است و گاهی سنگ ...با تو که هیچگاه نیستی ...و با خدایی که از رگ گردن هم به من نزدیکتر است ...

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 |
 
با هزاران آرزو با صد هزار شوق و امید     از پس دیروز و امروز ناگهان فردا رسید

خوشبختانه سال ۸۷ تمام شد ... سال خیلی خوبی نبود ... امیدوارم ۸۸ سال بهتری باشه ...راستی یادم رفت بگم عیدتون مبارک

 

نوشته شده توسط رضا در جمعه سی ام اسفند 1387 |